|
من عزیزترین و با ارزش ترین داراییم را جایی در انتها قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید...جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان هر چه باد هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد! آنچه ماندنی است خواهد ماند.خواهد ماند...
من زنده هستم تا وقتی که تو هستی... تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست تا زمانی که دست های گرمت همراه دستهای من است تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان من است تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی من زنده هستم... برای زندگی کردن با تو!
روز اول پیش خود گفتم دیگرش نخواهم دید روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خودم بودم ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه عاصی در درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه میپیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه اش را در صدایم گوش می کرد درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی؟ در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی؟ بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر میخواست قلب من در سینه میلرزید مثه قلب بچه آهوها شکل سر گردانی من ود بوی غم میداد چشمانش می نشینم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها روزها رفتند و دیگر نمیدانم کدامینم آن مغرور سر سخت مغرورم یا که آن مغلوب دیرینم؟ بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم...
گاه می اندیشم آتش عشق تو خاکستر کرد!!!
اندکی شبیه دریا شده ام همین دریایی که در حوض خانه همسایه است دهانم طعم آبی گرفته پاهایم جلبک بسته و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده باز هم نیستی غروب چهارشنبه و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد و کنج آوازه مردگان می اندازد نمیدانم شاید آخر دنیاست که عقربه ها به بنبست رسیده اند کاش بیایی سر بر شانه ات بگذارم و عریان ترین حرف هایم را شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه از روییدن باد را به رخم بکشی! من آنقدر طعم گس آیینه را چشیده ام که محرم ترین آشنای باران شده ام آه عزیزم رایحه ات پیچیده بگو کجای سه شنبه ای هنوز اما خیلی صبورم که می نشینم و از ته آیینه برایت انر می چینم تا کی بگویم برگرد و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبکها گیر کرده بهانه بیاوری برای نیامدنت اصلا بگذار طعم خاکساریه شب را بچشم بگذار آنقدر شبیه دریا شوم که تو دیگر به چشم نیایی بگذار بمیرم...
پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد!
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر قلبی که از آن با خبر است همانی است که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود... با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم... اما قلب دیگری هم است که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای این که بتپد...می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شکند نه می سوزد و نه می گیرد سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا میرود بین زمین و ملکوت می رقصد این همان قلبی است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند نه به احساسات کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدم ها به همین دوست داشتنی اند به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصویر حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگیهایم
سلام دوس جونای مهربونم امیدوارم حال همگیتون خوب باشه. فردا ماهگردمونه به عشقم تبریک میگم گلم جون من باید خیلی خوشحال باشم که مهربونی مثه تو رو دارم که من هر چه قدرم بد میشم تو باز خوبی باهام قدر تموم مهربونیات موست دالم عاشقانه میخوامت تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
مهربونم تو همه هستی منی.تو بهترین لحظه ی زندگی منی.لحظه های سخته زندگی به عشق تو میگذره.به عشق تو عاشقترینم.میدونستی تنها بهانه ی من برای نفس کشیدنی؟؟میخوام تا ابد بهانه من برای زندگی کردن تو این دنیای بی محبت باشی. همه دنیا یک سو تو هم همه دنیای منی سوی دیگه. من این سو که دنیاست و نمیخوام. من تنها تو رو میخوام تو که عشق منی. دوستت دارم بهترینم!!!
یه ماه دیگه گذشت و این دوری نتونست قلبتو از من بگیره. آره محمدم یادم دادی که عشق یعنی"تو" دوست دارم خیلی زییییییییییییییییییییییاد!
می نشیند بر لبم با یاد تو... در خزان و بهاران شکر عشق... بارها گفتم و می گویم هنوز... با زبان سبز ایمان شکر عشق...
بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد و دل میکند و با یکدلی و یک رنگی زندگی می کند. بگذار آن باشم که در شادیهایت با تو می خندد و در غمهایت با تو شریک است. بگذار کسی باشم که به داشتن عشقی مانند تو افتخار کند. بگذار کسی باشم که زمان تنهایی اش تو همان تنهایی او باشی و زمان خوشبختی اش همان خوشبختی او باشی. بگذار کسی باشم که از با احساس سخن نگوید از ته دل دردش را بگوید و از تمام وجود عاشق باشد. بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو و زندگی نگاه بیندازدوبا احساس پاک عاشق قلب مهربانت باشد. بگذار همانی باشم که دوستش میداری و بگذار همانی باشم که بری عشقش جان خواهی داد.
شکنجه پنهان سکوت را آشکار کن زیباترین حرفت را بگو و هرگز هراس مدار از آن که بگویند سخن بیهوده می گویی! که حرف ما سخن بیهودگی نیست... که عشق خود بیهوده نیست... عشق خود فرداست خود همیشه است...
باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچه های عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها... من با توام هر جا که هستی حتی اگر باهم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهایی ات را من با توام منزل به منزل
باور نمی كنی كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هايم چه بغض هايی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازی می كنم نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگينی پلكهايم و نگاهی كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من باور كن كه باورت كردم
عشق... عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق خود را ندیدن است و او را دیدن و اگر عاشق خود را دید او را در خود دیده و جز او نمیبیند هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی همه چیز است حتی بیش از همه چیز هر چیزی به قیمتی حاصل میشود و اما معشوق حقیقی خودت را میخواهد ،کامل و تمام وخالصانه . کم است فکم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش . اگر او یگانه حقیقت است پس همه چیز کم است … زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است....
دوستت دارم محمد جونم
باور کن که دوستت دارم
چه آغاز دل انگیزیست آن زمان که به تو پیوستم و همان پیوستگی معنای زندگیم شد امروز روز آشنایی من وعشقمه.روزی که برام آغاز شناخت عشق بود. عشق قشنگم این روز رو با همه وجودم و با یه دنیا احساس پاک بهت تبریک میگم. میخوام همین جا تو این روز از همه خوبیهات تشکر کنم. ماه من تو بهترینی. امیدوارم خدا کمکمون کنه تا بتونیم بیشتر از این خوشبختی رو در کنار هم تجربه کنیم. تا ابد دوستت دارم دنیای من امروز محمدم رفت... دلم واسه عشقم تنگ شده
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ... و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا ماند. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
نمیخوام به جزمن دوست دار دیگری باشی
نمیخواهم برای لحظه ای حتی به فكر دیگری باشی
نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند
نمیخواهم كسی نامش،برلبهای توبنشیند
نمیخواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی
نمیخواهم كسی یارت شوددرراه این هستی
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
تقدیم به عزیزترینم: محمد
همه می پرسند:
«چیست درزمزمه مبهم آب؟
«چیست درهمهمه دلکش برگ؟
«چیست دربازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
«چیست درکوشش بی حاصل موج؟
فا«چیست درخنده جام؟
که توچندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری؟»
- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان راهنگام سحر،
رقص عطرگل یخ رابا باد،
نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،
صحبت چلچله ها رابا صبح،
نبض پاینده هستی را،درگندم زار،
گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله می اندیشم!
به تومی اندیشم!
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تومی اندیشم!
همه وقت،
همه جا،
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!
توبدان این را
تنها توبدان
توبیا،
توبمان با من تنها توبمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
پاسخ چلچله ها راتوبگو.
قصه ابرهوارا توبخوان!
توبمان با من، تنها توبمان!
دردل ساغرهستی توبجوش!
من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،
آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
ای عشق! چه دردی تو: که درمانت نیست. ای جان! به چه زنده ای؟ که جانانت نیست. ای صبر! نه وصلی تو، که پیدا نشوی. ای شب! نه غم منی، که پایت نیست. تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد در گذرگاه تو این گریه من زیبا نیست حالت چشم تو هنگام تماشا زیباست
|
About![]()
تو مرا می فهمی...من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.
Home
|